جماعت ! تمام فرصتهایی که دست بر قضا و بر سبیل اتفاق پیش آمد , به زد و خورد با مشتی بل هم اذل گذشت و حالا که سرم بی کلاه مانده خودم را سرزنش می کنم که :( باید به سراغ ریشه ها می رفتی ) نشد دوباره آن رفیق شفیق همیشگی از اعماق نهیب می زند که : جمع کن بساطت را کسی که در غفلت اختیار دست و پا می زند باید و اگر و شاید و ایکاش می بافد و فعل و قول را به خود نسبت می دهد تو که اهل اختیار نیستی فرصتهای رفته و نیامده در قبضه قدرت حق است تو و همه اهل عالم در دایره امر و اراده او هستید و او ( لا تاخذه سنه و لا نوم )نترس!